|

بايد عاشق شد و خواند : (( بايد انديشه کنان پنجره را بست و نشست )) پشت ديوار کسي مي گذرد مي خواند : (( بايد عاشق شد و رفت چه بيابانهايي در پيش است ! )) رهگذر خسته به شب مي نگرد مي گويد : (( چه بيابانهايي ! بايد رفت بايد از کوچه گريخت پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند و زناني ديگر به حکايتها دل مي سپرند . )) پشت ديوار کسي درياواري بيدار به زنان مي نگريست : (( چه زناني که در آرامش رود ، باد را مي نوشتند ! و براي تو - براي تو و باد - آب هايي ديگر در گذرست . )) بايد اين ساعت - انديشه کنان مي گويم - رفت و از ساعت ديواري ، پرسيد و شنيد . و شب و ساعت ديواري و ماه به تو انديشه کنان مي گويند : (( بايد عاشق شد و ماند بايد اين پنجره را بست و نشست ! )) پشت ديوار کسي مي گذرد ، مي خواند : (( بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند . ))
|